غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

473

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

علم عزيمت بصوب عالم آخرت برافراشت قاضى محكمه تقدير عروس ملك دهلى را بسلطان محمد تغلق شاه عقد بست و بعد از وى پسرش سلطان محمد شاه بر سرير سلطنت نشست و سلطان محمد شاه در سنه خمسين و سبعمائه لشگرى جمع كرده كمند همت بر فتح كجرات انداخت و آن ولايات را تا كنار دريا بار در حيز تسخير كشيده مضبوط ساخت و او پادشاهى كريم صاحب سخاوت بود و در باب تربيت و رعايت فضلا و شعرا اهتمام تمام ميفرمود و مولانا جمال الدين بن حسام بداونى بهند رسيده قصيدهء در مدح پادشاه در سلك نظم كشيده كه مطلعش اينست شعر الهى تا جهان باشد نگهدار اين جهان‌بان را * محمد شاه تغلق شاه سلطان ابن سلطان را جناب فضيلت شعارى مولانا معين الدين محمد اسفزارى در تاريخ هراة آورده است كه چون ابن حسام اين مطلع را بر سلطان محمد شاه خواند پادشاه فرمود كه مولانا بس كن كه من از عهدهء صله تمامى ابيات اين قصيده بيرون نمىتوانم آمد آنگاه مولانا را در مجلس نشاند و اشارت كرد كه خازنان صرهاى زر بياورند و در گرد مولانا چينند تا با سرش برابر شود و ايشان بموجب فرموده عمل نموده چون زر بسر مولانا جمال الدين بلند شد برخاست و بايستاد و اين حركت سلطان محمد شاه را خوش آمد گفت كه ديگر زر آوردند و بر گرد وى چيدند تا با قامتش برابر گشت مصراع چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار و وفات سلطان محمد شاه در ماه ذى الحجه سنه احدى و خمسين و سبعمائه در وقتى كه از گجرات بسند ميرفت اتفاق افتاد و در بيست و چهارم محرم الحرام سنهء احدى و خمسين عم‌زاده‌اش سلطان فيروزشاه قايم‌مقام گشته روى به طرف دهلى نهاد و در اواخر جمادى الاخرى سنهء مذكوره بدان بلده درآمده سلطنت بر وى قرار گرفت و غبار آشوب و فتن سمت آرام و تسكين پذيرفت و بعد از آنكه سلطان فيروز شاه نماند كار پرداز قضا نبيرهء او سلطان محمود را بر سرير ايالت نشاند و ملوخان كه از اعيان امراء سلطان فيروز شاه بمزيد اقتدار امتياز داشت صاحب اختيار ملك و مال آنمملكت گشت و چون سلطان محمود و ملو خان از توجه موكب ظفرنشان امير صاحبقران خبر يافته باستظهار سپاه بسيار و اعتضاد عدت و ابهت بيشمار مستعد جنگ و پيكا گشته پاى ثبات و قرار استوار ساختند و صاحبقران كامكار از عناد و استكبار آنقوم واقف شده بعد از فتح بطير عنان باره گردون مسير بجانب دهلى انعطاف داد و در اثناء راه بهر بلده و قصبهء كه ميرسيد جان و خانمان كفار و مخالفان را به آتش غضب سوخته عيال و اطفال اهل ضلال را باسيرى ميگرفت و بعد از طى آن مسافت پرآفت و عبور از انهار و بحار بسيار مخافت در روز دوشنبه بيست و نهم ربيع الاول سنهء 801 از آب جون بگذشت و متوجه علف‌زار حصار لوئى گشت و همان روز به ظاهر آنقلعه رسيده ميشومى كه موسوم بميمون بود موكب همايون را بقدم اطاعت استقبال ننمود و شيخ راشد بارشاد عقل دوربين طريق ارادت مسلوك داشته خود را بسده سنيهء صاحبقرانى رسانيد و ساير مردم لونى از غايت شقاوت و نادانى سپر مخالفت بر روى كشيدند و لشكريان اطراف قلعه را نقب زده در عرض دو ساعت كمند تسخير بر شرفات آن انداختند و كفار را